تبليغاتX
سایه و سوگند


سایه و سوگند

ستاره شدیم تا به آسمانها سفر کنیم اما... آسمان جایش سخت تنگ است

خدارا شکر که تمام شب صدای خر خر شوهرم را می شنوم این یعنی اینکه او زنده و سالم در کنار من خوابیده است .

خدارا شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف ها شاکی ست . این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند .

خدارا شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم .

خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از مهمانی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بوده ام .

خدا را شکر که لباس هایم برایم کمی تنگ شده اند . این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا  می اغتم  . این یعنی  توان سخت کار کردن  را دارم .

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم . این یعنی من خانه ای دارم .

خدا را شکر که در جایی دور جای  پارک پیدا کرده ام . این یعنی هم توان راه رفتن و هم اتو مبیل برای سوار شدن دارم .

خدارا شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم . این یعنی  من توانایی شنیدن دارم .

خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم . این یعنی  من لباس برای پوشیدن دارم .

خدا را شکر هر روز صبح باید با زنگ  ساعت بیدار شوم. این یعنی  من هنوز زنده ام .

خدا را شکر که گاهی اوقات  بیمار می شوم . این یعنی به یاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم .

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند . این یعنی  عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم .

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 12:20 توسط سوگند| |

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 11:13 توسط سوگند| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم. 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 11:5 توسط سوگند| |

           بی تو موج می زند بر دلم غمی غریب

 آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد کوچه ی خاموشی

 امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز ِ تو روشن نیست!

نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/03ساعت 10:58 توسط سوگند| |

راستش نیم ساعت توی گوگل پلاسم اما هیچ مطلبی که خوشم بیاد و بذارم رو پیدا نمی کنم اصلا امروز حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کسی رو نداشتم شاید واسه اینه که هیچ مطلبی به نظرم زیبا نیست . این سایه خانم هم انگار که نه انگار  یه وبلاگی داره .نکنه فکر می کنه هیچ کی دیگه دانشجو نیست و درس و امتحان نداره .  حتما قول می دم به زودی زود (تا چند ماه آینده ) یه پست بزارم .
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/25ساعت 12:25 توسط سوگند| |

 


خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت


نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:1 توسط سوگند| |

 

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.

****
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا كرد
از ته دل خدا را صدا كرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
****
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم


نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 10:53 توسط سوگند| |

 

باز تکرارقصه ی همیشه!اصراربردیدنت وماندن تو برسردوراهی دیدنم یا..........

چندلحظه حضورتو وترسی که همواره توراهمراهی میکندوحرفهایی که برزبانم میماند

ومجال گفته شدن نمی یابند.

حالم راکه میپرسی میمانم چه بگویم!خوب یابدُآرام یانگران؟!

نمیدانم میتوانی حرفهایم راازچشمانم بخوانی یا نه؟

حرفهایی که زده نمیشود ووقتی به اوج نگفتن میرسد اشکهایم سرازیر میشود.

تو حرف میزنی ازنگرانی هاُروزهاودغدغه هایت که من درهیچکدام آنها جایی ندارم

وشایدنخواهم داشت!

کاش قول نداده بودم که گریه نکنم کاش...

آری هنوز نیامده ایُ خداحافظ.هنوزسلامم راپاسخ نگفته ای میروی!!

نمیتوانی بمانی ُنمیشود یا نمیخواهی

اما باز هم من بایدصبورباشم بخاطراینکه دوستت دارم وباید تورادرک کنم باید

صبورباشم!من محکوم به دوست داشتن توهستم!!!

چرانبایدتوسهم من ازدنیاباشی چرا؟؟؟

هیچوقت نمیتوانم باتوازدلتنگی هادنیایم وآرزوهایم بگویم برای اینکه نباید به بودنتُ به

 داشتنت عادت کنم برای اینکه توسهم من از دنیا نیستی!!

میدانم گفته ای  این رانگویم ولی کاش هیچوقت تورادوست نداشتم!

کاش جرات گفتن حرفهایم راداشتم ومیتوانستم بگویم که میخواهم مال من باشی.

نمیخواهم وجودت را بادیگری تقسیم کنمُ نمیخواهم حس کنم که هرلحظه به پایان بودنت

 با من نزدیک میشوم ُبه پایان حس کردنت ولبخندی که به چشمانم میزنی.

چقدرسخت است جنگیدن با احساسی که مدت هاست دردل دارم.چه میشداگرجرات این راداشتم که تورا مال خودم بدانم وجزئی ازدنیایم دنیایی که فقط توراکم داشت.

ای کاش حس میکردی  که بعدازهرکلامی که باتو میگویم بغضی راه گلویم را میگیردوچه سخت است نگهداشتن بغضی نبایدشکسته شود

انتهای راه را میبینمُ اما من این پایان رانمیخواهمُ نمیخواهم.............

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 10:3 توسط سایه | |


یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صیاد است که
کبوتران را پر می دهد. و آن باغبان است که گل های سرخ را پرپر می کند. پس کبوترش را پراند
 
 و گل سرخ اش را پرپر کرد.

دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است
 
که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند، پس آهویش را درید و تن اش را به توفان خود
 تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم.
*
سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است
 
که عقابان را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
*
و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه
 قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق
 کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقی بود.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/28ساعت 10:3 توسط سوگند| |

 

نمیدانم موضوع از چه قراراست........

وقتی نیستی یک دنیا حرف برای گفتن با تو دارمُ احساسهایی که میخواهم به زبان بیاورم!

اما همین که تورادرکنارم حس میکنم .......

دیگرنه حرفی میماند نه!فقط چشمانم به روی تو خیره میمانندکه درآن حسی است مانند

آبی آرامش ودراوج قرارگرفتن!

نمیدانی چقدر آرام میشوم وقتیکه خیره درچشمانت ایستاده ام وتولبخند میزنی.وقتیکه میگویی حرف بزن میمانم که بگویم دوستت دارم ُدلم تنگ شده یا.........

افکارم ناخودآگاه بسویت پرمیکشددست خودم نیست بی اختیاردوستت دارم ودلم چه زود برای دیدنت

به تپش درمی آید............ 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 11:51 توسط سایه | |

بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند معنی جز رنج و پریشانی نباشد.

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن.

..............................................................................

چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند و پرستش و تقوی و نیکی نیز

 در آنها زشت و آلوده و پلید است.


و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا

و پاک و زلال است.

(علی شریعتی)

                     

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 11:45 توسط سایه | |

 
 
 
 
 

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی

نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره­

اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟

کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.            

                                                                    دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 11:39 توسط سایه | |


وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 19:59 توسط سایه | |

ایران از دید تهرانیها



نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت 19:51 توسط سوگند| |

آرامی آغاز به مردن می‌كنی
اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. اگر .....

با ياد قيصر امين پور

  كلاس مي رود

تو مي روي

تمام ترم مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاي سال

در انتظار نمره اي

براي پاس كردن سه واحدم

به نرده هاي ترم رفته تكيه داده ام

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/20ساعت 9:37 توسط سایه | |


Design By : Night Skin